از سه سالگی تا هفده سالگی در یک خانه زندگی کردم. بعد رفتیم یک جای دیگر. البته با دلتنگی فراوان. می خواهم بگویم عموما اهل خانه تکانی های سالانه نبودیم. اما در مورد خانه ی اینترتی ام این طور نیست. تا به حال بارها وبلاگ عوض کرده ام. تقریبا هر سال. بله حدود پنج وبلاگ در پنج سال. علتش البته چیزی فراتر از تنوع بوده. با بالا و پایین زندگی، وبلاگ هم عوض می شد. با تغییر خودم، وبلاگم هم عوض می شد. تا رسیدم به اینجا، به جایی که احساس کردم باید یک خانه بخرم. یک خانه ای که مال خودم باشد. مثل این خانه ای که الان تویش هستم. با رفتن در خانه ی خودم، در خانه ی اینترنتی ام هم می روم. و قرار است آنجا بمانم. آدم ها، توی خانه هایی که خریده اند می مانند. مگر نمی مانند؟ آدرس خانه ی جدیدم این است که تا چند وقت دیگر اسباب کشی می کنم در آن: شاید برای شما هم پیش آمده باشد که در برهه ای از زندگی
دچار این تردید شده باشید. تردید درباره ی اینکه آیا رشته ای که می خوانید، همان
است که می خواهید؟ یا چرا این رشته را می خوانید؟ به چه دردی می خورد؟ شاید بعدش
به این نتیجه رسیده باشید که این رشته ای که می خوانید خوب است. شاید هم تغییر
رشته داده باشید و رشته ی دیگری را انتخاب کنید. اگرچه هیچ وقت 100% نخواهیم فهمید
که انتخابمان بهترین انتخاب است یا نه، اما وقتی یک رفتار در جامعه تکرار می گردد،
کم کم به مسئله تبدیل می شود. شاهد مثال های زیادی هم وجود دارد از آدم هایی که
لیسانس گرفته اند و باز از سر رشته ی دیگری را انتخاب کرده اند. یا سه سال از زمان
زندگیشان را گذاشته اند و بعد تغییر رشته داده اند. این مسئله را در تغییر رشته های
پیش دانشگاهی هم می شود دید. ولی شاید بتوانیم مسئله را از چند منظر بررسی کنیم. اول از
منظر آموزش و پرورش. در واقع دلیل این تغییر رشته های بسیار، نقص در عملکرد نظام
آموزش و پرورش است. اگر یکی از وظایف آموزش و پرورش را کشف استعداد در نظر بگیریم،
این نظام باید سازوکاری تبیین کند که بر اساس آن دانش آموز بعد از اطلاع از حوزه
ها و موضوعات مختلف، یک حوزه یا موضوع را انتخاب کرده و در آن به سطح تخصصی برسد.
متاسفانه در حال حاضر هیچ گونه نظامی برای کشف استعداد طراحی نشده است. جنبه ی دوم، بحث فنی سالاری در جامعه است. یادم است وقتی می
خواستم رشته ی انسانی را انتخاب کنم، از معلم ریاضی گرفته تا معلم ادبیات با
ناراحتی فراوان، نصیحتم می کردند که به خاطر معدل بالایم رشته ی ریاضی را انتخاب
کنم و بی خیال هیولایی به نام علوم انسانی شوم. این بر می گشت به نُه سال پیش. اما
هنوز هم رویکرد غالب در آموزش و پرورش کشور اینگونه است. طرف زبان انگلیسی دوازده گرفته،
می گویند برود انسانی بخواند! در سطح آموزش عالی نیز می بینیم، بودجه های کلان در
دانشکده های فنی و پزشکی سرازیر می شود و دانشکده های بدبخت بیچاره ی علوم انسانی،
زیر خط فقر به سر می برند. یکی از اساتید می گفت بودجه ی یک سال دانشکده ی علوم
اجتماعی ما، اندازه ی یک ماه دانشکده فنی نمی شود. مسئله ی بعدی اسطوره ای به نام توسعه است. در حال حاضر رشته
های فنی و پزشکی می تواند کشور را در راه توسعه پیش ببرد. توسعه ابعاد مختلفی
دارد، اما حتی توسعه نیز تحت تاثیر ارزش های اقتصادی، به جنبه ی تکنولوژیک و صنعتی
آن توجه می شود نه مثلا توسعه ی سیاسی. اینجا یک سوال پیش می آید، اینکه چه طور در
کشورهای توسعه یافته، علوم انسانی و اجتماعی همگام با توسعه پیش رفته اند اما در
ایران این اتفاق نیافته است؟ برای جواب دادن به این سوال باید به تاریخ شکل گیری
علم اجتماعی مراجعه کرد. بعد از انقلاب سیاسی فرانسه و انقلاب صنعتی انگلیس، اروپا
درگیر مشکلاتی شد که تا پیش از این وجود نداشت. مثلا آمار مهاجرت های بالا از
روستا به شهر یا افزایش جمعیت و غیره همه باعث شد که حل این مشکلات در الویت قرار
گیرد. پس برای ادامه ی توسعه، حل این معضلات اهمیت داشت. و علوم انسانی و اجتماعی داوطلب
این امر شد. در واقع در آن زمان، علوم اجتماعی دست دردست سرمایه داری، برای رسیدن
به یک هدف؛ یعنی رسیدن به توسعه ی صنعتی پیش می رفتند. اما در ایران، توسعه ی
ترجمه شده، مخاطراتی را به بار آورد که کاملا متفاوت بود با مشکلات و مسائل
اروپائیان. برای حل این معضلات، ایرانیان به علوم اجتماعی ترجمه شده روی آوردند.
یعنی برای حل مسائلی که به خاطر وجود توسعه ای که مال ما نبود ایجاد شده بود، علوم
اجتماعی و انسانی ای وارد شد که آن هم مال ما نبود. و حالا فکر کنید که چه طور این
علوم انسانی می توانست فعال باشد و کاری برای جامعه کند؟ بدین ترتیب علوم اجتماعی
و انسانی منفعل شد و توسعه با قدرتی مضاعف در یک جنبه رشد کرد. و در آخر بُعدی که نه تنها به آن پرداخته نشده است بلکه
کمتر حرفی از آن به میان آمده است. برای تبیین نظام کشف استعداد ها اول باید به
این سوال جواب داد که استعداد و کشف چیست؟ و حتی سوالاتی از پیش فرض ها مثلا اینکه
هدف از آموزش چیست؟ آیا هدف داشتن شغل مناسب است؟ آیا هدف رسیدن به تخصص است؟ آیا
هدف رسیدن به توسعه است؟ چه طور می توان استعداد را پیدا کرد؟ آیا علاقه کافی است؟
آیا اینکه رشته ای را دوست داشته باشیم کافی است؟ آیا باید رشته ای را انتخاب کرد
که تمام ابعاد وجودی انسان را شکوفا کند؟ علاقه چیست؟ چقدر باید نیاز جامعه را بر طرف
کرد؟ و هزاران سوال فلسفی دیگر که کمتر فیلسوفی در ایران آنها را به چالش کشیده
است. يكم) حجاب يك پدیده ی تاریخی است. جزء آن پدیده هایی که از زمان ایران باستان وجود داشته است. پوشش یا حجاب در این زمان به این صورت بروز می کرده که زنان پادشاهان صورت و بدن خود را از عامه ی مردم می پوشانندند و دیده شدن آنها توسط رعیت هایشان باعث پایین آمدن ارزش و اعتبار آنها می شده است. اگر می خواستند از جایی از شهر عبور کنند، در محملی از پارچه های پوشیده می نشتندند و تنها عبور آنها اعلام می شده است. از آن زمان تا دوره ی قاجار زنان این پوشش را به شکل های مختلف داشته اند. حتی در تاریخ آمده است که وقتی ناصرالدین شاه به فرانسه رفت و زنانی را دید که مینی ژوپ می پوشند، این ارمغان را با خود به ایران آورد و زنان حرمسرا هم این دامن های کوتاه را پوشیدند؛ منتها روی شلوارهای سندبادی و گشادشان. در زمان پهلوی به جز دربار، اکثریت قریب به اتفاق مردم عادی دارای پوشیه بودند و این حجاب را با خود داشتند. بعد از انقلاب چادر سیاه ایرانی، حجاب مورد تایید نظام بود. اما در ده سال اخیر، تکثر بیشتری در چادر ایجاد شده است. در واقع چادر متکثر شد. چادر ملی، یکی از اولین و فراگیرترین این نوع از چادرها بود. در ادامه ی آن چادر دانشجویی، عربی و شالی و ... نیز به بازار آمد و تنوع چادر بیشتر شد. دوم) می بینیم که در گذشته چادر یا همان حجاب رایج در یک جامعه، بیشتر جنبه ی پوشش هنجاری آن جامعه را داشته است. یعنی همانطور که الان آدم ها معمولا با شلوار از خانه خارج می شوند، آن روزها هم زنان با چادر بیرون می آمده اند. این مسئله در سال های قبل و بعد از انقلاب نیز وجود داشته. هم اکنون نیز در شهرستان های کوچک، چادر پوشش هنجاری و عرفی حاکم بر آن جامعه است و چادر نپوشیدن با مجازات اجتماعی- مثل حرف زدن پشت آن فرد در مجامع عمومی- همراه است. اگرچه منبع این هنجار همان دین است، اما پایبندی به این هنجار را نه دین بلکه سنت رقم می زند. زنان چادری هستند چون سنت این رفتار را تایید و تاکید کرده است و سرپیچی از آن با هزینه همراه است. اما با سرعت گرفتن روند مدرنیزاسیون، بعد از انقلاب، خصوصا در کلان شهرهایی مثل تهران و حاکم شدن گفتمان و ارزش های مدرن؛ برائتی نسبت به چادر بروز کرد. افرادی برخلاف پوشش مادران و مادربزرگ های خود، چادر را کنار گذاشتند و تحت تاثیر ارزش های مدرن مثل نمایش بدن و آزادی زنان، به چیزی که آن را بدحجابی می نامند؛ روی آوردند. این گرایش همچنین به دلیل فرار از قالب های ذهنی پیش ساخته درباره ی چادری ها، خصوصا در رابطه با مسائل سیاسی نیز بود. و رفته رفته قشر جدیدی به نام مانتویی شکل گرفت. مشاهده ی این دوگونگی از طرفی و فشارهای ارزش های مدرن از سوی دیگر؛ همچنین استقلال بیشتر زنان- مثلا ورودشان به دانشگاه یا کار-؛ باعث شد در کلان شهرها، زنان به نوعی انتخاب دست بزنند. اگرچه این میزان از آزادی در همه ی خانواده ها وجود نداشت اما افراد برای این انتخاب هزینه پرداخت می کنند. چه مانتویی که باید در مقابل والدین و قشری از جامعه ی خود مقاومت کند و چه چادری که با نگاه های سنگین و پیش فرض های قالبی بعضی افراد رو به رو است. بدین ترتیب دو گونه از پوشش در کلان شهرها شکل گرفت. سوم) موجی از اعتراضات وبلاگی در هفته ی اخیر بر اثر اتفاقی در رسانه در حال شکل گیری است. معترضین عموما دختران چادری هستند که نسبت به نشان دادن زن مجرم ِ زناکارِ قاتل با چادر، معترض اند. این چادری ها همان قشر چادری های کلان شهر هستند. افرادی که در مقابل انتخاب دیگر یعنی مانتویی بودن، چادری مانده اند. یعنی در پشت انتخاب آنها، باوری وجود داشته است. در مقابل این قشر، چادری های شهرستانی قرار دارند که به دلیل عرف و هنجار حاکم بر آن اجتماع، چادری هستند و عموما باور دینی آگاهانه ای نسبت به این قضیه ندارند و تنها از سنت ها پیروی می کنند. در واقع انتخاب دیگر برای آنها، با چنان هزینه ای همراه است، که فکر آن را از ذهنشان دور می کند یا در واقع بهتر است بگوییم چنین فکری چندان به ذهنشان خطور نمی کند. در گروه اول، عمل چادر در برگیرنده ی کنش است و در گروه دوم نوعی رفتار. کنش همراه با آگاهی است. ولی رفتار فاقد این آگاهی است. خارج از اصطلاحات جامعه شناختی می توان گفت هر دو عمل به خاطر نوعی ترس است. در شهرستان های کوچک عموما به دلیل ترس از جامعه و در کلان شهرها عموما به دلیل ترس از خدا. همین می شود که در شهرستان زنان چادری زیادی را می بینید که در بازار راه می روند و موهایشان معلوم است و آرایش غلیظی هم دارند. و در کلان شهرها چادر، برای چادری ها چیزی فراتر از یک پوشش است، امری مقدس؛ که خدشه دار شدن آن همراه با اعتراض است. چهارم) همانظور که گفتم از اول انقلاب چادر به عنوان حجاب برتر از نظر حکومت معرفی شد. این مسئله باعث شد مراکز و موسساتی به سمت اجباری کردن چادر هنگام حضور در آن محل، پیش بروند. در این مراکز عموما دولتی، مثل بعضی بیمارستان ها، مدارس، دانشگاه ها، زندان ها، بارگاه های زیارتی و ... افراد بعد از گذر از اتاقکی که حراست نام داشت، اجازه ی ورود به این مرکز و موسسه را پیدا می کردند. در این اتاقک زنان را مجبور به پیروی از نوعی نظم می کردند و از آنها می خواستند که پوشش خاصی را در زمان و مکان مشخص داشته باشند. در اینجا چادر تبدیل به قانون می شد. قانونی که تخطی از آن همراه با تنبیه و مجازات بود. در آن اتاقک کسی کاری به اعتقاد و باور قلبی و دینی افراد نداشت و تنها قانون بود که رفتار افراد را تعیین می کرد. در اینجا چادر مقدس نبود. در واقع از چادر تقدس زدایی می شد و آن را تبدیل به چیزی عرفی می کرد. اتفاقی که در این اتاقک ها می افتاد شبیه بود به اتفاقی که در شهرستان ها می افتد. یعنی تقدس زدایی از دین و تبدیل آن به یک امر سنتی و عرفی. منتها این نوع برخورد، همراه با انضباط مضاعفی بود که این روند تقدس زدایی را تند می کرد. پنجم) اما آنچه باعث اعتراض وبلاگ نویسان با مشاهده ی یک زناکار چادری شده است، تفاوت در معنای چادر است. اگر چادر را تنها یک پوشش عمومی و عرفی در نظر بگیریم، چادری ها می توانند هر قشر آدمی باشند، از قاتل و زناکار گرفته تا شبه فرشته. همانطور که همه ی مردم شلوار می پوشند. در واقع این اعتراض را قشری صورت می دهد که موافق با پوشیدن چادر به عنوان یک کنش است. چادری که در پشت آن یک باور دینی وجود داشته باشد. یک چادر مقدس. و طرف این اعتراض همان مراکزی است که سعی می کنند چادر را تبدیل به قانون کنند. جواب اینکه چرا زن زناکار، چادری است؛ خیلی ساده است. چون در زندان، پوشیدن چادر اجباری و قانون است. جواب دوم به این سوال نیز این است که در شهرستان اسکو عموما زنان چادری هستند. پس این اعتراض، اعتراض به دو چیز است؛ اعتراض به مراکزی که با اجباری کردن چادر، از آن تقدس زدایی می کنند و دوم اعتراض به پوشیدن چادر به صورت عرفی و هنجاری. اعتراض به اینکه هر کسی با هر سابقه و هر دین و بی دینی، چادر بپوشد چون هنجار آن جامعه شده است. اما سوال فلسفی ای که در پایان این نوشته مطرح می شود این است که آیا جامعه ی دینی ایده آل از نظر کسانیکه اعتراض کرده اند جامعه ای است که در آن همه ی افراد، فارغ از اعتقاد و سبقه شان، چادری باشند یا جامعه ای که چادری ها تنها به انتخاب و باور خود چادر پوشیده اند؟ انتخاب بین چادر مقدس یا چادر عرفی؟ پی نوشت: از آنجا که معمولا اینگونه متن ها با اشتباه برداشت مواجه می شود، تاکید می کنم که این متن تنها متنی تحلیلی است و جواب به این سوال که چرا این موج از اعتراض شکل گرفته است. نه تایید چیزی است و نه رد آن. پی نوشت دو: من هم از واژگون، شهریور، رد پای لیلی، بخوان ، نامی از هزار نام ، گمشده، با دست های گرم خدادادی، آتش مقدس تردید دعوت می کنم که در این باره بنویسند. در جواب به این پست بخوانید از: اين روزها که موقع انتخاب رشته ی کارشناسی است، بچه های کنکور داده، راه به راه بهت زنگ می زنند تا درباره ی رشته ات سوال کنند. اما یک چیزی که این روزها دارد، پر رنگ و پر رنگ تر می شود؛ استقبال از رشته های علوم اجتماعی هم در مقطع کارشناسی و هم در مقطع ارشد است. البته علوم اجتماعی چند سالی است که مورد استقبال واقع می شود. این سال ها به هرکسی گفته ام رشته ام جامعه شناسی است، او هم ابراز علاقه اش را نشان داده است. از راننده تاکسی بگیر تا فنی خوانده های متوهمی که فکر می کنند می دانند جامعه شناسی چیست. اما در این اقبال عجیب، انتخابات بی تاثیر نبوده است. انتخابات پارسال و وقایع تاریخی بعد از آن، باعث مطرح شدن مشکلات اجتماعی شد. این مشکلات هر دو گروه - بگیر این سر طیف و آن سر طیف- را به این سمت برد که بخواهند این مشکلات را حل کند. بعضی ها از راه بومی سازی و بعضی ها از طریق دموکراتیک کردن جامعه. علاوه بر این بعد از انتخابات یک موج ادبیات علوم اجتماعی وارد صدا و سیما شد که در برنامه های تحلیلی از وقایع خودش را نشان داد. آدم های جامعه شناس هم وارد رسانه ای شدند که مخاطبان وسیعی را در سطح جامعه دارد. از اساتید علوم اجتماعی بگیر تا حضور خود حجاریان به عنوان جامعه شناس در تلویزیون. در کنار این رسانه، رسانه های دیگری هم مثل نشریات راستی وارد گود شدند که رویکرد آنها علوم اجتماعی بود. مثل راه و پنجره. همه ی اینها باعث شده که این روزها راه به راه به آدم زنگ بزنند و درباره ی رشته ات سوال کنند. اقرار می کنم که دوز عامه پسندِ خونم بالا است. با اینکه کلی رمان های به قولشان "عالی" خوانده ام، اما پارسال وقتی به بهانه ی بررسی های جامعه شناختی؛ " دالان بهشت" را می خواندم؛ کلی گریه و زاری و اینها کردم. این سریال های کره ای هم مصداق همین مطلب است. چند وقت پیش سریال سی قسمتی " sad love story" را دیدم و تازگی ها هم سریال شانزده قسمتی " snow queen" را. اعتقاد دارم سریال های کره ای نسل جدید عامه پسندها است. عامه پسندها از کتاب های عشقی – زنان، صورتی، زرد- شروع شد. کتاب هایی مثل کتاب های فهیمه رحیمی و مودب پور. بعد کم کم کار به نشریات هم کشیده شد. نشریاتی مثل خانواده سبز. که توش پر است از داستان های عشق های شکست خورده و فریب خوردگان و عاشقان داغون و الخ. حالا هم که جهان هی دارد مولتی مدیا تر می شود، نسل جدید عامه پسندها، تبدیل به سریال شده است. من در این دو سریالی که دیدم، عناصر مشترکی پیدا کردم. اول اینکه سریال های کره ای به شدت تبلیغ مصرف گرایی است. در واقع هیچ کدام از بازیگرها، در دو روز لباس تکراری نمی پوشد و این لباس ها آنقدر زیبا است که اگر من در کره بودم، دست به هر کاری می زدم که بتوانم این کالاهای سرمایه داری را بخرم. در این سریال آخری که سکانس های زیادی از فیلم در پاساژها می گذشت و مربوط می شد به خرید دختر نقش اول فیلم. جالب این است که قهرمان های بدبخت بیچاره ی فیلم هم با وجود فقرشان، هر روز پالتوهای خیره کننده می پوشند. و این دقیقا فیلم را غیر واقعی می کند. دوم اینکه معمولا دو یا سه قهرمان اصلی در این فیلم ها وجود دارد که یکی پولدار و آن یکی فقیر است. ولی این تفاوت مانع عشق نمی شود. در واقع پولدارها همیشه عاشق فقیرها می شوند. سوم اینکه این سریال ها همه حکایت عشق است. عشق هایی که معمولا به وصال ختم نمی شود. اگرچه هپی اِند بودن یکی از ویژگی های روایت های عامه پسند است اما این ویژگی به صورت معکوسی در این سریال ها وجود دارد. خلاصه اینکه اگرچه عشق با کیفیتی فوق العاده باقی می ماند اما معمولا یکی از دو قهرمان دختر یا پسر، آن وسط اتفاقی و ناگهان می میرد. این مرگ قسمت پایانی داستان است و اینگونه عشق باقی می ماند. عشق در این سریال ها معمولا مثلثی یا مربعی است. یعنی همیشه یک پسری عاشق یک دختری است که او عاشق یک پسر دیگر است. حالا ممکن است این وسط یک دختری هم عاشق آن پسری باشد که آن دختری که آن پسره عاشقش شده، عاشقش است. یا بالعکس. بعد هم دیده شده آن دختره تا مرز ازدواج با آن یکی پسره هم برود اما باز برگردد به عشق اصلی اش. خلاصه عشق ها این طوری است و همیشه سر یکی دو نفری بی کلاه می ماند. نکته ی چهارم درباره ی روایت این داستان ها است. روایت ها کاملا بر پایه ی تصادف بنا شده است. از آشنایی آن دو با هم بگیر، تا ادامه دار شدن دیدارهایشان، تا جداییشان، تا عشق دیگرشان، تا دوباره به هم رسیدنشان، تا مرگشان. در واقع نقاط عطف داستان را حادثه ها و اتفاقات تصادفی شکل می دهد. یکی از دلایل جذابیت های بصری این فیلم ها همانطور که گفتم لباس ها و پوشاک زیبای بازیگران است. اما یکی از جذابیت های سمعی این سریال ها، آهنگ های بسیار زیبایی است که معمولا دارند و در لحظات غم انگیز، به وسیله ی آن هیجانزایی می کنند و مخاطب را هرچه بیشتر درگیر احساسات قرار می دهند و او را تا آخر داستان همراه می کنند. نکته ی جالب دیگری که در این سریال ها وجود دارد و با سریال های اروپایی و آمریکایی فرق دارد، کنترل حد روابط است. دختر و پسر خیلی با حجب و حیا برخورد می کنند. رابطه ها قرار است به ازدواج ختم شود. افراد خارج از حد حرکت نمی کنند و حتی روابطشان با اطلاع والدین است. گفتم والدین. والدین هم در این سریال ها معمولا نقش تعیین کننده دارند و البته معمولا باعث جدایی دو معشوق عاشق پیشه می شوند، تصمیماتشان نه تغییر دهنده اما تاثیرگذار در زندگی قهرمان های داستان است. ختم کلام. " آقا ببخشید، ساعت شما چند است؟" می ترسم این ساعت بزرگ شن ها را دانه دانه غرق كند ولی عقربه هاتان هنوز هم پلك نزند می ترسم ویترین گل فروشی ها را پر كنیم از فرفره های كاغذی و شیشه بكشیم دور دریاها " آقا ببخشید، ساعت چند است؟ دیرمان شده!" ساعت بیست و چند سالگی من در كسری است كه مخرجش را از یاد برده ام می ترسم آنقدر تند شویم كه تمام عمرمان یك خیابان یك طرفه بیشتر نباشیم " آقا ببخشید، ساعت شما هم، مچ هایتان را، به هم بسته است؟" می ترسم! از روابط دیپلماتیك، از انتخابات، از حزب از واژه های ترجمه؛ از دموكراسی، از آزادی، حقوق بشر " آقا، پروازتان ساعت چند است؟ تا با یك دسته بمب اتمی پیشوازتان بیاییم" می ترسم! از زیست شناسی، وقتی نژاد پروانه ها را از انسان جدا كرد از جامعه شناسی، وقتی ماده را جهان كرد از فلسفه ،وقتی به جای خدا فكر كرد " ببخشید آقا، اما بلیط تماشای این آكواریوم بزرگ خیلی گران است" نگرانم برای ابرهایی كه جت ها پاره شان می كنند برای گلدسته هایی كه كل روز را خمیازه می كشند برای صندوق های پستی تنها در كارتون های كودكان " ببخشید آقا، شما می دانید چند روز دیگر برای دنیا نیامدن كافی است؟" من از این شعر می ترسم و از اذان هایی كه به افق تهران است و از آدم هایی كه گوشی هایشان از رگ گردن به آنها نزدیك تر اند می ترسم یك روز از باغچه هایمان گل های مصنوعی بروید " با شما هستم آقا! زمان شما كجاست؟ بیایید و پای این شعر را امضا كنید... پی نوشت: این شعر را تقدیم کرده بودم به استادم دکتر حسین کچویان. مدت ها است از خودم ننوشته ام. از خودم یعنی از درونم. از
احساساتم. برای من که وبلاگ های دیگرم فقط شرح نفس بود، عجیب است. اگرچه تا مدتی
این ننوشتن از خود عمدی بود، اما دیگر کمتر می توانم بنویسم. از خودم. تمام مسئله
همین خود است. خودی که نمی دانی بالاخره نفس است یا چیز دیگر. شخصیت داشتن، شخصیت
متفاوتی داشتن؛ نفس است یا نه؟ کلماتی مثل به عقیده ی من، برای من، از نظر من،
حسم، نگاه من؛ اینها نفس است یا نه؟ شاید به این خاطر است که می ترسم بنویسم. و می
ترسم شعر بگویم. و حتی مثل گذشته ها دستم را بگذارم روی کیبورد و کلمات سرازیر
شود. می ترسم شعر بگویم. می ترسم مثل شعرهایی باشد که پر از خود است. و هیچ
دلچسب نیست. شاید بعضی آدم ها دوست داشته باشند اما دلچسب نیست. شعر وقتی فارغ شد
از خود، جهان شمول می شود. آن تویی که می گوید می شود توی من، توی تو، و توی همه. وقتی
از نفس نیاید شعر، آن وقت وصل می شود به روح همه ی خواننده ها. می شود دریا، می
شود آسمان. که مال همه است. شعر وقتی از دل باشد، می رود طرف دل. اگر از نفس باشد،
می رود طرف نفس. آنها که از نفس آمده اند، پر اند از من ها و من ها و تو ها و تو
هایی که فقط یک نفر اند. فقط یک نفر. فقط شاعر اند. فقط خودشان را دوست دارند.
مخاطبشان خودشان اند. خودشان را همه فرض می کنند. عشقشان را تنها عشق. آره مریم.
دیگر شعر نمی گویم. از خودم می ترسم. و از شعری که قرار است فقط از خود بگوید.
بگوید دلش تنگ شده. بگوید دلش گرفته. شعر بگویم و همه ی حواسم باشد به کلمه ها و
تصویرهای بدیعی که تا به حال کسی ندیده باشد. شعر باید خودش بیاید. از دل بیاید.
از نفس نیاید. هنوز از دلم چیزی نمی آید. يك دنیا فاصله است بین بچه مدرسه ای بودن و دانشجو بودن. فاصله ای که می تواند در سه ماه ایجاد شود. از روز کنکور تا آمدن جوابش. نمی دانم هیجده سالگی، برای این امتحان زود است یا نه. اما دیده ام که بچه ها در این یک سال چقدر بزرگ شده اند. چقدر بزرگ شدم. امسال افراد زیادی را می شناختم که کنکور دادند. دوستانی که روزهای زیادی را با هم گذراندیم. دوستانی که سال پیش دانشگاهی، می آمدند و تق تق به در اتاقمان در مدرسه می زدند تا گاهی دردهایشان را بگویند و کمتر خوشحالیشان را. دوستانی که دیگر بزرگ شده اند. یک دنیا فاصله است بین مدرسه و دانشگاه. و همین فاصله باعث می شود که وقتی بچه مدرسه ای هستی، دانشجو بودن بشود هدف قدسی ات. مثل این است که از قفس پرواز کنی و بپری به سمت آسمان. این در دخترها باز هم بیشتر است. تا مدرسه ای مجبوری هر روز مانتوهای گشاد و سورمه ای و زشت بپوشی. صبح زود از خواب بیدار شوی. هر روز معلم های بداخلاق را تحمل کنی. فشار درس ها را . قوانین مدرسه را. با سرویس بیایی و با سرویس بروی. توی خیابان سرت را بندازی پایین تا نکند جاسوس های مدرسه به معلم و ناظم هایت بگویند. مدرسه یک زندان است. زندانی که زندان بانش معلم هایند و ناظم ها و مدیر. و کنکور در ِ ورود به بهشت است. و اگر بتوانی کنکور را ضربه فنی کنی، می توانی خلاص شوی از این محدودیت ها و قوانین دست و پاگیر و وارد شدن به دنیایی که خیلی بزرگ تر از دنیای قبلی است. یک دنیا فاصله است بین مدرسه و دانشگاه. به خاطر همین محدودیت ها و سختگیری های بی جا و به جا در مدرسه و آزادی بسیار در دانشگاه است که آدم ها برای رسیدن به آن خودکشی می کنند. برای رسیدن به جایی که حداقل هایی از خودمختاری را به تو می دهد. دخترها نه باهوش تر از پسرها هستند و نه خرخوان تر. تنها زندان هایشان تنگ تر است. زندان هایی مثل خانواده، مثل جامعه. زندانی به نام مدرسه. چشم آدم سنتی ( پیشامدرن)، نشانه می بینید. اگر کسی در باران دفن شود، نشانه ی برکت آن شخص است. گوش آدم سنتی نشانه می شنود. در لحظه ای ممکن است حتی یک گوینده ی دلقک رادیو، چیزی بگوید که روز آدم سنتی را عوض کند. آدم سنتی هر روز روی نوشته ی در و دیوارها، روی حرف آدم ها، دنبال نشانه می گردد تا روزی آن روز را قاپ بزند. خیلی وقت ها همین نشانه ها است که تصمیمات او را می سازد چون اعتقاد دارد، همه ی جهان با او صحبت می کند. یا بهتر است بگوییم اعتقاد دارد خداوند همیشه با او صحبت می کند، از زبان این نشانه ها. اگر طوفان شود یا زلزله بیاید، نشانه ی این است که گناه زیاد شده است. اگر نیت خیر داشته باشد، کارهایش خدایی ردیف می شود. و همه ی اینها را در نشانه ها از چشم خدا می بیند. آدم سنتی اعتقاد دارد که کل جهان بر هم عمل و عکس العمل دارند. اگر کار بدی کند، ممکن است آن روز موقع برگشتن از سر کار، گوشی اش گم شود. اگر تصمیم اشتباهی بگیرد، ممکن است بچه اش مریض شود. چون هر چیز در جهان در آمیخته به هم است و به نوعی وحدت دارد. همه ی اعمال باری است که بر جهان وارد می شود. هر عمل انسان سنتی، بر کل جهان موثر است. همه اش را تکان می دهد. بر تمام آدم ها هم موثر است. مسئولیت انسان سنتی نه فقط در قبال خودش، یا خانواده اش یا حتی محل زندگی اش بلکه در قبال تمام جهان است. پس انسان سنتی، در قبال تمام جهان مسئول است. در قبال همه ی آدم ها. و در قبال اعمال همه ی آدم ها. به همین خاطر است که امر به معروف و نهی از منکر در اسلام این همه سفارش می شود. راستش فقط آمدم بگویم این چند روز پر بود از نشانه. البته نشانه همیشه هست اما این بار، نشانه هایی که خدا را به رخ می کشید، آنقدر زیاد بود، که باز هم ایمان آوردم. فاطمه 13 رجب عقد کرد. سال پیش هم من، دو سال قبلش زینب و دو سال قبل ترش میثم. اینکه این دو هفته چه طور کارها پیش رفت، و چه طور شد که الان اینجاییم، برای همه مان پر از نشانه بود. نشانه هایی که فقط آدم های سنتی می بینند. يوسا نویسنده نیست، شارح است. رمان از تخیل او بیرون نمی آید، از تخیل او می گذرد. مهارت اش استفاده از تجربیات شخصی و دیده ها و شنیده هایش نیست. از یک تجربه ی جمعی حرف می زند. نه تجربه ی یک نفر، بلکه از تجربه ها میلیون ها نفر حرف می زند، می نویسد. از تجربه ی یک اجتماع، یک جامعه، یک کشور. به همین خاطر هم هست، به درد جامعه شناس نماهایی مثل من می خورد. اینکه تاریخ را با تمام جزئیاتش نه اینکه بخوانیم، بلکه زندگی کنیم. من حالا می دانم در کانودوس چه گذشت. می دانم مرید مرشد بودن چه مزه ای دارد. ساعت های زیادی را به اندازه ی هزار صفحه رمان، با آن شخصیت ها بوده ام. زندگی کرده ام. بدون اینکه نویسنده در موردشان قضاوتی کند. بدون اینکه دانای کل بودن خودش را به رخ خواننده بکشد و مانع درک دشمن شود. در واقع در جنگ آخرالزمان، دشمنی وجود ندارد. تو هر دو طرف دعوا را درک می کنی. دلت برای هر دو طرف می سوزد. با هر دو طرف موافقی. و هنر دیگر یوسا، همین بی طرفی او در شرح حال آدم ها است. آدم هایی که به دنیاهای متفاوت تعلق داشتند. یکی سیاستمدار زرنگ و در عین حال کثیفی بود. آن یکی مذهبی متعصب، یکی دیگرشان آنارشیستی ایده آلیست، و یوسا از همه ی اینها طوری حرف می زد که انگار همه شان را می فهمد. خواندن جنگ آخرالزمان برای آدم های سیاسی که این طرفی یا آن طرفی اند خیلی خوب است. این طرفی و آن طرفی هایی که دیگری ای برای خودشان در نظر گرفته اند و نمی فهمنش. نمی فهمند چه طور یک آدم می تواند طرفدار فلانی باشد، یا فلان کار را کند. این ربط دارد به تخیل. آدم ها می توانند با تخیل کردن، همدیگر را خوب درک کنند. اگر بتوانیم تخیل کنیم از آفت توهم دور مانده ایم. توهم یک جور خودمحوری را در آدم تقویت می کند. خودمحوری ای که جهان را با معیار خودت می سنجی. تخیل این مهارت را به آدم می دهد که بتوانی جهان را با معیارهایی که تخیل می کنی بفهمی. بفهمی چرا یک آدمی هم جنس باز است، بفهمی چرا یک آدمی قاتل است، چرا کودک آزار است. نه اینکه کارش را تایید کنی اما بفهمی. یکی از راه های تقویت این تخیل، رمان خواندن، داستان خواندن، نمایشنامه خواندن است که درست می روی رودر روی یک قاتل و با او نفس می کشی. می فهمی چه طور فکر می کند، چه احساسی دارد و چرا این کار را می کند. در جنگ آخر الزمان هم با آدم ها همین طور همراه می شوی، با آشوبگرها، با نظامی ها، با سیاستمدارها. اما نکته ای که این کتاب سعی می کند آن را نشان دهد، چیزی است که یوسا نامش را می گذارد " سوء تفاهم". " در این زمان بود که روشنفکران ترقی خواه برزیل نقشی اساسی بر عهده گرفتند. آنان چون قادر به درک آن ماجرا نبودند، همان راهی را پیش گرفتند که همه ی روشنفکران وقتی از درک چیزی عاجز می شوند پیش می گیرند و آن ابداع نظریه بود. نظریه ی آنان بدین قرار بود که این شورش، شورش دهقانان فقیر شمال شرقی کشور نیست. چنین چیزی به فکر هم در نمی گنجد. این، شورش دشمنان جمهوری است... چیزی که مایه ی شگفتی است این است که نظریه که حاصل خیال پردازی سیاستمداران و روشنفکران بود، رفته رفته شکل گرفت و بدل به واقعیتی خدشه ناپذیر شد، چیزی چنان بدیهی که هیچ کس به فکر انکار آن یا حتی انتقاد از آن نیافتاد" سوء تفاهمی که در وقایع بعد از انتخابات خیلی دیده می شود. سوء تفاهمی که بنابر منافع هر دو طرف برای نابودی طرف مقابل- جمهوری اسلامی، اصلاح طلب ها، منافقین یا هر دیگری ای- مفید است. سوء تفاهمی که برای هر دو طرف وجود داشته و باعث شده کمتر کسی بتواند وقایع بعد از انتخابات را به درستی درک کند. سوء تفاهمی که از نداشتن تخیل و درک طرف مقابل شکل می گیرد.
دنیای ثانیه ها پیش می رود
نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت
22:13 توسط زهرا مینائی| |
نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت
23:0 توسط زهرا مینائی| |
نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت
14:10 توسط زهرا مینائی| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت
12:56 توسط زهرا مینائی| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت
23:38 توسط زهرا مینائی| |
نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت
10:16 توسط زهرا مینائی| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت
23:5 توسط زهرا مینائی| |
نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت
13:20 توسط زهرا مینائی| |
نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت
20:46 توسط زهرا مینائی| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت
15:55 توسط زهرا مینائی| |

