تبليغاتX
خطـــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ می زنم
خطـــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ می زنم

اینکه من الان اینجا هستم، یعنی جبر. اینکه اینجا هستم یعنی اختیار. اصلا  جبر و اختیار یک چیز است. و اساسا هر کس که آمد و این دو مفهوم را از هم جدا کرد، اشتباه کرده است. من جبر را در اختیار و اختیار را در جبر می فهمم. اینکه اینجا نشسته ام هم دلیلش می شود. این حلقه ی ساده ی دور انگشت دومی دست چپم، دلیلش می شود. انتخاب کردن رشته ی فلسفه ی تعلیم و تربیت برای کنکور هشتاد و هشت، دلیلش می شود. معلم فلسفه بودنم، دلیلش می شود.

اینکه جبر را از اختیار جدا می کنند، مثل این است که اکسیژن را از آب جدا کنی. هیچ آدمی آب را بدون اکسیژن نمی خورد. همه اش را با هم می خورد. همه ی کارها همین اند. مثل آب خوردن است. مثل آب خوردن است؛ به شرط اینکه بخواهی آب بخوری، نه اکسیژن.

پی نوشت اول: گاهی اوقات این اتفاق ها می افتد. البته گاهی اوقات.

پی نوشت دوم: یک بار دیگر تیتر را بخوانید.

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 13:22 توسط زهرا مینائی| |

خيلي ساده است. اصلا دو دو تا  چهارتا است. هر آموزش و پرورشي يك فلسفه ي مخصوص به خود دارد. يعني فلسفه ي آموزش و پرورش ِ آن پارادايم، اهداف همان پارادايم را هم پيگيري مي كند. يعني فكر مي كند كه يك بچه ي هفت ساله داريم، مي خواهيم وقتي بيست ساله شد، اين طور باشد يا آن طور باشد، آن وقت با اين فلسفه، برايش محتوا مي سازد، بعد روش متناسب با اين محتوا را مي سازد و اين مي شود نظام آموزش و پرورش ِ آن پارادايم.

حالا ببينيم كه آن ور آبي ها چه كار كردند. گفتند ما يك تعداد زيادي بچه ي هفت ساله داريم. مي خواهيم وقتي بزرگ شدند، جامعه اي را بسازند كه دموكراتيك باشد؛ كه قانونمند باشد؛ كه فرد گرا باشد؛ كه آزاد باشد؛ كه سكولار باشد؛ كه مادي باشد؛ كه آدم ها از عقل ابزاري استفاده كنند؛ كه آدم ها منفعت طلب باشند؛ كه هر آدمي ها مركز جهان باشد و الخ. بعد آمدند و نظامشان را بر اساس اين اهداف پي ريزي كردند. اين دو!

ببينيم ما چه كرديم. ما فكر كرديم كه دوست داريم يك جماعتي داشته باشيم كه خداپرست باشد؛ كه اهل بيت را دوست داشته باشد؛ كه از منتظران ظهور امام زمان باشد؛ فكر كرديم مي خواهيم جماعت زمان پيامبر را داشته باشيم. با همان مساجد شلوغ و مردمي كه دروغ نمي گويند، دزدي نمي كنند، خمس و ذكات مي دهند، نماز را برپا مي كنند و الخ. اين ضربدر دو! بعد چه كرديم؟ كل سيستم آموزش و پرورش غربي را آورديم و پرت كرديم در حياط مدرسه ها. حالا اندكي با دخل و تصرف كه مثلا كتاب ديني و قرآن هم داشتيم. و اين هم كه مي شود چهار!

حالا ديديد چقدر ساده است. آن وقت از اينكه دانش آموزان مان بعد از دانشگاه- كه اين اهداف را در آنها تشديد مي كند- فردگرا مي شوند، ادعاي دموكراسي مي كنند و آزادي مي خواهند، تعجب كرديم! تعجب كرديم كه چرا كم كم نمازشان را فراموش مي كنند؛ تعجب كرديم كه چرا كم كم غرب را به ايران ترجيح مي دهند و فرار مي كنند؛ تعجب كرديم كه چرا كم كم سكولار مي شوند. خيلي ساده است. يك دو دو تا چهار تا است.

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:14 توسط زهرا مینائی| |
در تهران آدم ها به چند گروه تقسیم می شوند: آنهایی که دانشجو یا دانش آموز هستند، آنهایی که شاغل هستند و سایرین. حتی اگر از این گروه سایرین هم بگذریم؛ دو گروه دیگر به طور متوسط چند دقیقه در روز را در خیابان ها و اتوبان ها صرف می کنند؟ شاید سی دقیقه یا شصت دقیقه یا حتی بیشتر.

در واقع تبلیغات اقتصادی، خیلی زودتر از همه متوجه ی خیابان و اتوبان به عنوان یک رسانه و محلی برای تبلیغات خود شد. محلی که بدون چپاندن پنج دقیقه ها، لابه لای فیلم ها وجود دارد. محلی که آدم ها حتی توانایی عوض کردن کانال را در آن ندارند. آدم ها هیچ اراده ای در تغییر آن ندارند. درواقع تبلیغات در خیابان ها، به رانندگان و مسافرانی که پشت ترافیک یا چراغ قرمز گیر کرده اند تحمیل می شود و همه ی اراده ی آنها را برای انتخاب دیدن یا ندیدن آنچه می خواهند، می گیرد. تبلیغات در خیابان، سلب آزادی برای تمام آدم هایی است که بی اختیار تبلیغات را نگاه می کنند و تحت تاثیر آن قرار می گیرند. تبلیغات انتخاب افراد را رقم می زند؛ بی آنکه بدانند. و این به معنای سلب آزادی است. سلب آزادی ای که هر روز و هر روز با آن مواجه می شویم و حتی متوجه ی آن هم نمی شویم. بله! هر روز  تحمیق می شویم. وقتی حتی نمی توانی انتخاب کنی که در خیابان های شهر تبلیغ یک نوع ماکارونی یا ماشین یا ال سی دی و تازگی ها ال ای دی ببینی یا نه. وقتی گرافیک زیبای آن، ناخودآگاه چشم هایت را به آن طرف می برد. وقتی واقعا نمی توانی هم به جاده نگاه کنی و هم از دور دست ها تبلغ ال ای دی را نبینی. وقتی تصاویر هستند و هستند و هستند و حتی اگر در خودآگاهت تاثیر نگذارد، در ناخودآگاهت تاثیر خواهد گذاشت. خیلی ها دم از آزادی می زنند. حتی تا به حال فکر نکرده ایم چند دقیقه در یک روز، این طور به حریم خصوصی چشمانمان، ذهنمان و انتخابمان؛ تجاوز می شود!

پی نوشت: قالیباف خیلی زرنگ است. از این رسانه ، دارد برای بیرون آوردن مشاهیر فرهنگیمان؛ از زیر خروارها خاک در ذهن تاریخی آدم ها، استفاده می کند. شاید تابلوهای بزرگ تبلیغاتی ای را که شاعران، دانشمندان و ماندگاران فرهنگ ایرانی- اسلامی را نشان می دهد در اتوبان ها دیده باشید.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 22:27 توسط زهرا مینائی| |

آغاز زمین کجا است؟

این سوالی است که می تواند دو جواب داشته باشد. اولین پاسخ این است که یک روز در کهکشان ها انفجاری رخ داد- نامش را هم گذاشته اند بیگ بنگ-، بعد زمین به عنوان تکه ای از این انفجار پرتاب شد و آمد در جای الانش قرار گرفت. بعد هم تازه آغاز ماجرا است که چگونه زمین به یک جای قابل سکنی تبدیل شد. یک جواب دیگری که برای این سوال وجود دارد این است که یک روز خداوند زمین را از کعبه گسترانید. در احادیث نام این روز را دحوالارض گذاشته اند.

پاسخ اول، پاسخی مدرن به سوال است و پاسخ دوم، پاسخی سنتی. ملاک شناخت معرفت معتبر در مدرنیته، علم و معیارهای آن است. به همین دلیل تنها با اثبات یا ابطال یا معیارهای دیگر می توان به صحت پاسخ این سوال پی برد. انسان مدرن به دنبال پاسخ های علمی،می خواهد اثبات کند یا ابطال، پس داده جمع آوری می کند، فرضیه می سازد، آزمون می کند و الخ.

 پاسخ دوم اما پاسخی سنتی به ماجرا است. دحوالارض برای انسان سنتی سالی یکبار اتفاق می افتد. چون زمان برای او دایره ای است. دایره ای که هر سال در آن، اتفاق هایی که خدا انجام داده است، تکرار می شود و انسان سنتی نیز این اتفاق ها را تکرار می کند تا به خدا نزدیک شود.  انسان سنتی خود را مرکز جهان می داند. پس زمین از کعبه گسترده می شود. انسان سنتی در زمانی دایره وار، آغاز زمین را هر ساله تجربه می کند. او در این روز روزه می گیرد و اعمالی را انجام می دهد تا هرچه بیشتر به خدا نزدیک شود.البته حتی این ها هم روایت میرچا الیاده از انسان سنتی است.

اینکه ما چه پاسخی به این سوال دهیم، روایت تاریخی مان را از جهان نشان می دهد. نشان می دهد که به دنبال روایت های تاریخی مدرن هستیم یا سنتی. نگاهمان به جهان مدرن است یا سنتی. نشان می دهد که ذهن سنتی ای داریم یا ذهن مدرنی.

امروز دحوالارض است و زمین از کعبه گسترده شده. زمین! آغازت را تبریک می گویم.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 11:48 توسط زهرا مینائی| |

" صبر کردیم و صبر کردیم. همه مان. آیا دکتر نمی دانست یکی از چیزهایی که آدم ها را دیوانه می کند همین انتظار کشیدن است؟ مردم تمام عمرشان انتظار می کشیدند. انتظار می کشیدند که زندگی کنند، انتظار می کشیدند که بمیرند. توی صف انتظار می کشیدند تا کاغذ توالت بخرند. توی صف برای پول منتظر می ماندند و اگر پولی در کار نبود سراغ صف های درازتر می رفتند. صبر می کردی که خوابت ببرد و بعد هم صبر می کردی که بیدار شوی. انتظار می کشیدی که ازدواج کنی و بعد هم منتظر طلاق گرفتن می شدی. منتظر باران می شدی و بعد هم صبر می کردی تا بند بیاید. منتظر غذا خوردن می شدی و وقتی سیر می شدی باز هم صبر می کردی تا نوبت دوباره خوردن برسد. توی مطب به روان پزشک با بقیه ی روانی ها انتظار می کشیدی و نمی دانستی آیا تو هم جزو آنها هستی یا نه."

عامه پسند، نوشته ی چالز بوکفسکی، ترجمه ی پیمان خاکسار، انتشارات چشمه۱۳۸۸، صفحه ی ۹۸

راستش فکر کردم شاید به درد پایان نامه ام بخورد. به خاطر اسمش! اما در واقع هیچ ربطی به آن چیزی که فکر می کردم نداشت. در هر حال بعد از یک دوره ای که خودم را از رمان خواندن محروم کرده بودم، حسابی بهم مزه کرد. سطرهای  قشنگ این چنینی هم کم نداشت. روایتش جذاب بود و در پنجاه و یک قسمت نوشته شده بود که هر قسمت در واقع یک روز را نشان می داد. داستان درباره ی یک کارآگاه درجه دو-سه بود که به دنبال پرونده هایش می رفت. در داستان شخصیت های واقعی ای مانند لویی فردینان سلین وجود داشت. داستان کمی با تخیل آمیخته بود و رئال نبود. شخصیت های متفاوتی در داستان بودند. و طعم تلخ دنیای مدرن در خط های کتاب موج می زد.

اینها را نوشتم تا شاید همانطور که من اشتباهی کتاب را در کتاب فروشی سینما پردیس ملت دیدم و خریدم، کسی هم اشتباهی اینجا را ببیند و کتاب را بخواند.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 19:0 توسط زهرا مینائی| |

خب تقصیر من چیست وقتی حسش نیست. وقتی خانه نیستم. یا اینترنتم خراب است یا کامپیوترم. تقصیر من چیست وقتی یک هفته از سرماخوردگی افتاده ام خانه. یا بعضی صبح ها آنقدر بی حوصله ام که فقط می توانم برای چهارمین بار هری پاتر بخوانم. گیرم به زبان انگلیسی.

گمانم این هم یک نوعی بیماری باشد. مرض آنتی اینترنت. وقتی می دانم ۶۹ تا ایمیل هست که باید همه را بخوانم. وقتی می دانم اولویت اولم در استفاده از نت آپدیت کردن است یا نوشتن گزارش های کلاس فلسفه ام. یا اقلکن خواندن ایمیل گزارش کلاس های فلسفه. وفتی نصف فایل هایم در این کامپیوتر است و نصف شان در یک کامپیوتر دیگر و تازگی ها هم در کامپیوتر الیاس. این می شود که هرچه بیشتر قلقلک می شوم که یک لپ تاپ بخرم. همه اش هم به این خاطر است که کامپوتر، هرچه می گذرد، بیشتر تبدیل می شود به یک وسیله ی شخصی. دقیقا تبدیل می شود به همان چیزی که دِل و اِیسِر و وایو و سونی می خواهند. ساختن نیازی که تا پیش از این وجود نداشته است. ساختن نیازی که باعث پر شدن جیب شان می شود. راستش الان احساس می کنم من هم دارم اسیر همین سرمایه داری می شوم. اسیر همین تحمیق. من هم به لپ تاپ محتاجم و بدون آن کارم گیر است. به چیزی که ۷ سال پیش اسمش را هم نشنیده بودم!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 22:55 توسط زهرا مینائی| |
" امام صادق داشتند برای شاگردهایشان می گفتند: مهدی ما زمانی می آید که مردم می گویند: کی؟کجا؟ اگر چنین کسی بوده استخوان هایش هم تا به حال پوسیده!کی؟کجا؟"

برگرفته از کتاب آفتاب تا هميشه، نوشته ي فرشته سعيدي، مركز آفرينش هاي ادبي قلمستان سازمان فرهنگي و تفريحي شهرداري اصفهان، 1385

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:0 توسط زهرا مینائی| |
مي گويم:" شما چه رشته اي بوده ايد؟" مي گويد:" زيست" بيشتر به حرف هايشان گوش مي دهم. دوستم دارد تند و تند راه هاي موفق شدن در كنكور ارشد را بهش مي گويد. مي گويم:" چرا مي خواهيد جامعه شناسي بخوانيد؟" مي گويد:" آخه هميشه دوست داشته ام". بيشتر كه گوش مي دهم مي فهمم طرف تا به حال حتي يك كتاب مباني جامعه شناسي هم نخوانده است. مي گويم:" شما از كجا مي دانيد جامعه شناسي را دوست داريد؟" نگاه اخمالويي بهم مي كند و مي گويد:" با يك استادي حرف زده ام، در دانشگاه بهشتي، اسمش يادم نيست."

يكبار ديگر، يك دختري كه معماري مي خواند زنگ زده بود به من و مي پرسيد كه رشته ام چه طور است و چگونه مي شود در كنكور قبول شد. پرسيدم چرا حالا جامعه شناسي. گفت:" آخه شنيدم علوم اجتماعي را ميشه به همه چي ربط داد. منم مي خوام به معماري ربطش بدم. آخه خيلي به مسائل اجتماعي علاقه دارم."

ريمون بودون در منطق كنش اجتماعي مي گويد هرچقدر هم كه آدم ها در هنگام ورود به دانشگاه ادعا كنند كه رشته شان را مي شناسند، باز هم شناختي از آن ندارند. يك نفر تنها در صورتي مي فهمد در دوران ليسانس مثلا جامعه شناسي با چه جيزي روبه رو مي شود كه چهار سال وقت بگذارد و آن درس را بخواند.

در واقع  آدم هاي اين چنيني ديده اند علوم اجتماعي مد شده، دهن پركن است و جان مي دهد براي اداي روشنفكري در آوردن؛ به همين خاطر هم روي آورده اند به آن. من نمي دانم اين "هميشه" از كي شروع مي شود. نمي شود كه از دوران چهاردست و پايي به جامعه شناسي علاقه مند بود كه!

اما مسئله اي مهم تر از مد شدن و سر زبان ها افتادن، مسئله ي كنكور علوم اجتماعي است. اولا كه هر آدمي از هر رشته ي بي ربطي مي تواند اين كنكور را بدهد، درحاليكه ما نمي توانيم مثلا كنكور برق بدهيم. بعد هم اينكه كافي است آمار و زبان بلد باشيد تا در يك دانشگاه خوب قبول شويد. طرف نظريه هاي جامعه شناسي را 10% بزند اما زبان را 100% بزند قبول است. بعد هم با اين كنكور حفظي، معلوم است كسي يك جو وقت بگذارد و حافظه ي قوي داشته باشد، به راحتي قبول مي شود؛ بدون آنكه بويي از نگاه جامعه شناختي برده باشد.

پي نوشت: خيلي پست عصباني اي شد، اما واقعا لج مرا در مي آورند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:1 توسط زهرا مینائی| |

1.       يكي از مفاهيمي كه در كلاس جامعه شناسي صنعتي ياد گرفتم، مفهوم manipulate  بود. اين واژه به معناي دستكاري كردن است. اما شايد در اين جا ترميم كردن، بهتر معنا بدهد. ترميم كردن كالاهايي كه سال ها توليد مي شوند و عيب و نقصي دارند.

2.       شايد براي همه ي ما پيش آمده باشد كه معلمي داشته باشيم كه گلويش نسبت به گرد گچ حساس باشد. به نظرم در اين سال ها، همه ي معلم ها در معرض اين خطر بوده اند. و تا به حال تعداد زيادي از معلم ها به خاطر خوردن گرد و خاك گچ، مريضي هاي ريوي پيدا كرده اند.

3.       راستش مدرسه ي ما را عوض كردند. يعني دبيرستان فرهنگ جايش عوض شد و به ساختمان تازه ساخته شده اي نقل مكان كرد. اگر از اين بگذريم كه به زور مجبورمان كردند به مدرسه اي برويم كه نه آب دارد و نه برق، اين مدرسه كلي مشكل ديگر دارد. يعني طراح مي توانست با كمي دقت و بدون هيچ هزينه اي، مدرسه اي بسيار بهتر از اين بسازد. يك مثالش اينكه بر سِن جلوي كلاس، ميز معلم ها جا نمي شود!

4.       وقتي وارد مدرسه شديم، توجهم به تخته هاي سياه و گچي جلب شد. گمان مي كردم ديگر نسل اين تخته ها گذشته است، اما ديدم خير! هنوز هم كه هنوز است، تخته ها سياه است و گچي!

5.       به اين مي گويند "ترميم نكردن" يعني عدم مني پوليت. بدون شك گذاشتن تخته سفيد خرج چنداني براي آموزش و پرورش ندارد. حداقل به طور حتم خرج كمتري از هزينه ي درمان معلم ها دارد. اما چرا پس از اين همه سال، هنوز هم تخته ها سياه است؟ اصلا قبول كه نمي توان تخته ها را عوض كرد؛ چرا وقتي يك مدرسه اي مي خواهد براي اولين بار ساخته شود، تخته سياه تهيه مي شود؟ اين جا است كه آدم شك مي كند كه يا به  ذهن كسي نمي رسد كه سال ها است دارند ضرر مي دهند، يا هيچ معلمي اعتراض نمي كند، يا اين مسئله هيچ مسئولي ندارد و يا اينكه تاجر تخته سياه از رفقاي آموزش  و پرورشي است!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:10 توسط زهرا مینائی| |

مي گويد چرا وبلاگت را آپديت نمي كني؟ مي گويم وقت نمي شود. اتفاقا موضوع هاي زيادي در ذهنم دارم اما نمي شود. مي گويد 20 دقيقه كه بيشتر طول نمي كشد. بهانه نياور!

فكر كه مي كنم، مي بينم از اين 20 دقيقه هايي كه مثلا جلوي تلويزيون گذرانده ام يا در حال حرف زدن بوده ام يا كارهاي ديگر، زياد است. اما هميشه يك چيزي وجود دارد كه اجازه نمي دهد جمع را ترك كنم و بنشينم پاي كامپيوتر و وبلاگ بنويسم. يك چيزي كه شايد ته نشين هايي از چيزي در حال از بين رفتن است. بازمانده اي از روح جمعي.

تلويزيون، كتاب، راديو، مطالعه و الخ همگي پديده هاي مدرني است كه فردگرايي را در انسان مدرن افزايش مي دهد. فكر مي كنم اين روزها كامپيوتر بيشتر از همه ي اين پديده ها، فردگرايي را در آدم ها گسترش مي دهد. ديدن تلويزيون اگرچه يك عمل فردي است اما مي توان آن را در كنار جمع خانواده انجام داد. اگرچه آدم ها به جاي نگاه كردن به هم، به تلويزيون نگاه مي كنند، اما لااقل در يك اتاق اند و لااقل همگي به يك چيز مشترك نگاه مي كنند اين را مقايسه كنيد با حالتي كه به مهماني رفته ايد، حالا شما كتابي در دست مي گيريد و مي خوانيد. بدون شك به قباي خانم ها و آقايان بر مي خورد؛ اما اگر در طول مهماني، سر مهمان ها به تلويزيون گرم باشد نه تنها عجيب نيست بلكه رايج هم هست.

 اينترنت اما اوج فردگرايي است و انگار كه توهين به اين روح جمعي.

وقتي فكر كردم كه چرا روزهايي كه مهمانم  يا مهمان داريم، به اينترنت سر نمي زنم، به اين نتيجه رسيدم كه از اين روح جمعي هنوز در وجودم چيزي باقي مانده. احترام به اين روح جمعي، مانع ترك من از جمع مي شود. شايد حتي چيزي فراتر از احترام. چيزي به نام اشتياق...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:49 توسط زهرا مینائی| |

راستش فكرش را هم نمي  كردم وارد رستوران كه بشويم، ابن سليم اين كارها را بكند. قبل تر گاهي ازم مي پرسيد كه چرا به آدم هايي كه از كنارت رد مي شوند، سلام نمي كني. ناراحت مي شد و مي گفت سلام كردن سنت پيامبر است. من هم برايش توضيح مي دادم كه اينها را نمي شناسم. " چطور مي شود آدم همشهري اش را نشناسد!" اخم مي كرد و رويش را برمي گرداند.

نمي دانم چه فكري كرد  وقتي وارد رستوران شديم. اول با صندوقدار دست داد و روبوسي كرد. توي دلم حدس زدم كه از زحمات بي پايان صندوق دار مي خواهد تشكر كند. اما شروع كرد، ميز به ميز، با همه دست دادن و روبوسي كردن. به ميز سوم نرسيده بود كه كشيدمش يك گوشه و گفتم:" بابا بي خيال شو! ببين مردم چه طور دارند نگاهت مي كنند. چرا باهاشان سلام و عليك مي كني؟" گفت:" مگر اينها فاميل ها تان نيستند؟"

پسر خوب اينها فقط يك سري آدم هستند كه من نمي شناسم.

باز اخم هايش درهم رفت. سر ميز كه نشستيم گفت :"آخر  شما چطور دور هم مي نشينيد و غذا  مي خوريد درحاليكه همديگر را نمي  شناسيد؟ غذا خوردن يكي از زمان هايي است كه آدم هاي آشنا براي با هم بودن از آن استفاده مي كنند و  همه دور خانواده مي نشينند و  غذاي جمعي را نوش جان مي كنند!"

گفتم:" ما اين كارها  را در خانه يا در مهماني انجام مي دهيم. اينجا اسمش رستوران است و هر كس كه بخواهد مي آيد و مي نشيند  و غذا مي خورد، به كس ديگر هم كاري ندارد!"

راستش اصلا آن غذا  از گلويمان پايين نرفت. پيش تر هم گاهي فكر كرده بودم كه چه قدر عجيب است كه بروي در يك مكاني كه ديگران برايت غذا بياورند و بعد مزد آن را بدهي. چه قدر عجيب است كه در كنار آدم هايي غذا بخوري كه نمي شناسيشان. چه قدر عجيب است كه اين همه آدم، در كنار هم، هيچ كاري به كار هم نداشته باشند و اصلا سعي كنند همديگر را نبينند. چه قدر عجيب است ميزهاي4 نفره اي كه جدا جدا مي خورند غذايي را كه خودشان انتخاب مي كنند و اجاره اش را مي دهند!

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:58 توسط زهرا مینائی| |

من كه خيلي دوست داشتم حتي براي يك سال هم كه شده در آن مدرسه باشم. مدرسه اي كه به قول توتوچان، دروازه اش رشد مي كند. مدرسه اي كه در واگن هاي قطار برگزار مي شود و پر است از خنده. مدرسه اي كه براي بچه ها است، نه معلم ها. مدرسه اي كه همه در آن قدرت انتخاب دارند. هيچ چيز روتين و روزمره نيست و هميشه حوادثي اتفاق مي افتد، كه هيجان انگيز است. دوست داشتم من هم در مدرسه اي درس بخوانم كه مديرمان به حرف هايم چهار ساعت تمام گوش بدهد. مديرم ازم درخواست كند، مديرم دركم كند و برايم ارزش و احترام قائل باشد. دوست داشتم در مدرسه اي باشم كه بچه ها در آن همديگر را مسخره نمي كنند، حتي اگر كسي معلول باشد. در مدرسه اي كه همه با هم غذا مي خورديم. در مدرسه اي كه تمرين حرف زدن مي كرديم، تمرين شجاعت داشتيم. مدرسه اي كه تعليم است و تربيت. مدرسه اي كه مجبور نبودم تنها درس بخوانم، زندگي را در آن تجربه مي كردم نه اينكه در يك محيط ايزوله بمانم. مدرسه اي كه به خيابان راه داشت، به قبرستان راه داشت، به قصر شادي و تفريح راه داشت.

مدرسه ي توموئه اينگونه مدرسه اي است. مدرسه اي كه تتسوكو كوروياناگي در آن تحصيل كرده است و بعدها خاطرات شيرين مدرسه اش را در كتابي به نام " توتوچان، دختركي آن سوي پنجره" نوشته. اين كتاب نه تنها در ژاپن بلكه در جهان با فروش زيادي رو به رو شده. در ايران هم سيمين محسني در انتشارات ني آن را ترجمه كرده است. اين كتاب حول و حوش جنگ جهاني دوم را روايت مي كند. تتسوكو يا همان توتوچان قصه ي ما، كتابش را به سوزاكو كوباياشي تقديم مي كند. مردي كه به گفته ي خودش زندگي اش را تغيير داد. " اگر به مدرسه ي توموئه نرفته و آقاي كوباياشي را ملاقات نكرده بودم، احتمالا برچسب "دختر بد" مي خوردم و عقده اي و سردرگم مي شدم". كوباياشي مدير و طراح مدرسه ي توموئه بود. البته مدارس ديگر ژاپن در آن دوران زير نظر سيستم كلي آموزش و پرورش قرار داشت و اين مدرسه جزء مدارس آزاد و شايد بتوان گفت غيرمتعارف بود. او با ايده هاي خود مدرسه اي متفاوت ايجاد كرده و از اين طريق، فكر خود را درباره ي كودكان، به صورت عملياتي در مي آورد. " او اعتقاد داشت همه ي كودكان ذاتا با طبيعت خوبي به دنيا مي آيند؛ لكن محيط و تاثير و رفتار غلط بزرگسالان به آنان آسيب مي رساند. هدف وي آن بود كه طبيعت خوب كودكان را آشكار ساخته و آن را بهبود و تكامل بخشد؛ تا به اين ترتيب كودكان به صورت مردماني با شخصيت و مستقل پرورش پيدا كنند." خواندن اين كتاب در رفتار و گفتار با كودكان راهنماي خوبي است. ايده هايي به آدم مي دهد كه مي توان آنها را به راحتي اجرا كرد. از همه چيز مهم تر خواندن اين كتاب باعث مي شود كه كودكان را بهتر درك كنيم و شايد با خواند اين كتاب كودكيمان را به ياد آوريم.

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:1 توسط زهرا مینائی| |

"مديران سرافراز فردا، دانش آموزان امروز مدارس برتر اند"

اين را به چه بزرگي نصب كرده اند توي اتوبان. پشت بندش هم نوشته اند به مناسبت بازگشايي شكوهمند(!) مدارس. زيرش هم نوشته اند" آموزش و پرورش استان تهران".

 به نظرم نكته ي اصلي در تحليل محتواي اين جمله، "دانش آموزان امروز مدارس برتر" است. در واقع نكته،" مدارس برتر" است. اين نوشته دارد يك بي عدالتي را در جامعه جار مي زند. در اين جمله آموزش و پرورش اعتراف مي كند كه مدارس برتري وجود دارد. مدارسي كه متفاوت است از مدارس ديگر. احتمالا امكانات بيشتري دارد، كادر بهتري دارد، بودجه ي اختصاصي به آن پرداخت مي شود و در كل عنايت بيشتري بهش مي شود. اعتراف دوم اين است كه دانش آموزان اين مدارس، در آينده مديران بزرگ و سربلند ما مي شوند. آموزش و پرورش دارد اعتراف مي كند كه در اين مدارس، آدم ها را براي كاري تربيت مي كند كه هر دانش آموزي در اين مملكت حق رسيدن به آن را دارد. اين جمله اعتراف سيستم آموزشي نابرابر ما است. اعتراف به اينكه مدارسي ساخته ايم براي تربيت افراد خاصي كه معمولا با ثروت داشتن تعيين مي شوند؛ افرادي كه از ميان مصاحبه هاي جورواجور انتخاب مي شوند؛ افرادي كه با پارتي و آشنابازي وارد اين مدارس مي شوند؛ افرادي كه با يك نامه در دست، تبديل مي شوند به مديران سرافراز فردا. سيستم آموزشي ما اعتراف مي كند، مدارسي ساخته است كه آدم ها مي روند در آن و مي شوند آدم هايي كه ما را در آينده سربلند مي كنند.

دانش آموزان مدارس برتر! اصلا نگران نباشيد؛ آموزش و پرورش برايتان جاي مديران سرافراز فردا را خالي نگه مي دارد. و دانش آموزان مدارس غير برتر! برويد براي خودتان فكري بكنيد. جاهاي مديريتي را آدم هاي لايق تر از شما اشغال كرده اند، بدون آنكه ببينند در واقع چه كسي لياقتش را دارد. شما محكوميد كه هميشه زيردست بمانيد. مديران سربلند فردا، تنها همين دانش آموزان مدارس برتر اند و نه هيچ كس ديگر!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:22 توسط زهرا مینائی| |

شش ميليارد آدم دارد روي اين كره ي خاكي زندگي مي كند و هر روز اتفاق هاي زيادي برايشان مي افتد. يكي بچه دار مي شود، يكي عروسي مي كند، يكي تصميم مي گيرد سفر خارج از كشور برود، يكي برنده ي جايزه ي بانك مي شود و هزاران اتفاق ديگر. همه ي اين اتفاق ها مي توانند مهم باشند و ساعت 2 ظهر كه مي شود، اخبارگو بيايد برايمان از آنها بگويد. اما در واقع تعداد محدودي از اين اتفاق ها گفته مي شود. تعداد خيلي خيلي كمي. خبرهايي كه مهم هستند. اما اين مهم بودن را چه كسي تعريف مي كند؟ كسيكه رسانه در دست اوست. كسيكه اين ابزار قدرت را دارد. او حدومرزهاي خبر را تعيين مي كند. پس ما هميشه بين هزاران هزار خبري كه وجود دارد، تعداد محدود و گزينش شده اي از آنها را مي شنويم. در واقع افرادي مي آِيند و به مصلحت خود اين خبرها را انتخاب مي كنند و به خورد ما مي دهند. پس اساسا شايد بتوان گفت كه رسانه هميشه در حال سانسور كردن است. مصلحت صاحبان اين ابزار قدرت حكم مي كند كه اخبارهاي سياسي را با بيشترين وسعت بيان كنند، حكم مي كند كه اخبار ورزشي داشته باشند، گاهي اخبار اجتماعي و چندوقتي است كه پزشكي. هيچ وقت نمي آيند بگويند كه آقاي فلاني كه سبزي فروش است، ديروز تصادف كرد. آنها اين خبر را غير مهم قلمداد مي كنند و سفر سياسي وزير خارجه را مهم. پس مي بينيم كه رسانه اساسا دست به يك گزينش مي زند كه بر اساس اهداف تعيين شده ي قدرتمندان است.

اما در دنياي جديد اين تنها صاحبان قدرت نيستند كه در تعيين اخبار و برنامه هاي يك شبكه موثر اند. اين روزها مخاطب نيز عنصر مهمي در هدفگيري هاي رسانه ها قلمداد مي شود. البته اهميت مخاطب با رقابت رسانه ها، همبستگي دارد. از زمانيكه رسانه هايي چون اينترنت، راديو و روزنامه هر روز بيشتر مي شوند و حتي تعداد كانال هاي تلويزيوني افزايش پيدا مي كند، مخاطبان در اين بازار رقابتي، حق انتخاب بيشتري دارند. پس از آنجا كه رسانه يك امر دو طرفه است، يعني هم عده اي مخاطب و هم عده اي دست اندر كار دارد، با رقابتي تر شدن فضاي رسانه اي، سليقه و خواست مخاطب نيز اهميت بيشتري پيدا مي كند.

تاكنون تلويزيون ملي در ايران خود را در رقابت با 7 الي 8 كانال مي ديد. 7 كانالي كه در همه ي آنها هدفگذاري هاي طبقه ي حاكم ديده مي شد. در واقع طبقه ي حاكم تصور مي كرد كه بازار رقابتش همين چند كانال است. به دليل همين تصور هم بود كه در اتفاقات اخير، مخاطب را اصلا در نظر نگرفت و تنها و تنها براساس اهداف و خواست طبقه ي حاكم عمل كرد. اما هرچه پيش رفت، بيشتر متوجه ي وجود رسانه هاي ديگري مانند اينترنت و ماهواره شد. فهميد مردم اگر آنچه را كه مي خواهند در تلويزيون ايران پيدا نكنند، به سراغ ماهواره و اينترنت خواهند رفت. حتي فهميد كه رسانه فقط در دستان پرتوان او نيست بلكه در فضاي وب تعداد زيادي رسانه وجود دارد كه در دستان همين مخاطبان در نظرگرفته نشده، قرار دارد.

به گمان من تاثير اتفاقات اخير دو چيز بود. اول اينكه تعداد زيادي از مردم دلزده شدند و تلويزيون بعضي از مخاطبان خود را از دست داد. اينجا را ببينيد. و دوم آنكه رسانه ي ملي متوجه شد كه در بازار رقابت جهاني قرار دارد و بايد خود را به سطح استانداردهاي جهاني برساند. صدا و سيما فهميد كه بايد سليقه و خواست مخاطبان را در نظر بگيرد تا بتواند مخاطبان خود را داشته باشد. در واقع بعد از اين قضايا تصوير روشن تري از مخاطب، خواسته هاي او و تصميم هايي كه ممكن است بگيرد، در ذهن رسانه ي ملي ايجاد شد. اين روزها، اگر يك روز تلويزيون خود را روشن كنيد، خواهيد ديد كه از ساعت 7 تا 10 شب برنامه ها و سريال هاي مختلف از تلويزيون پخش مي شود و اين نشانه ي تغيير در نگرش هاي رسانه ي ملي نسبت به مخاطبان است.

پی نوشت: این مطلب در پارسینه.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:58 توسط زهرا مینائی| |

از سال اول دانشگاه با چيزي درگير شدم كه بهش مي گفتم طبقه ي فرهنگي. اين درگيري به خاطر آشنايي با آدم هايي بود كه هرچه مي گذشت بيشتر مي فهميدم با من فرق دارند. يك فرقي كه آن اوايل شايد نمي توانستم بفهمم از چيست اما بعدها فهميدم. اين آدم ها معمولا كلي آدم ديگر را مي شناختند. رابطه ي خانوادگي دااشتند و يا فاميل دور و نزديك بودند. وقتي مي رفتند در يك محيط جديدي مثل دانشگاه، يكدفعه مي ديدي با تعداد زيادي از افراد بزرگ و كوچك، آشنا در مي آيند. كم كم كه از روابطشان سر در مي آوردم متوجه مي شدم كه يك كلمه، همه ي اينها را به هم متصل مي كند؛ سياست. پدر يكيشان موقعي وزير بوده، پدر يكي ديگر نماينده ي مجلس است. آن يكي مديرمسئول روزنامه ي فلان بوده. يكي يك روزي كانديد رياست جمهوري شده. آن يكي همان خبرنگارِ مشهور است. خلاصه اينكه طبقه، طبقه ي حاكم بود. اصول گرا و اصلاح طلبش هم خيلي فرق نمي كرد. كم كم روابط پيچيده ي اين خانواده ها را بيشتر درك مي كردم و حس مي كردم كه چه طور بين اينها بُر خورده ام.

طبقه ي حاكم معمولا ازدواج هاي درون طبقه اي دارد. دختر فلاني، پسر فلاني را مي گيرد و خودشان در خودشان بازتوليد مي شوند. اين طبقه فرهنگ مخصوص به خودش را دارد. كتاب هاي مخصوص به خودش را مي خواند، آهنگ هاي  مخصوص به خودش را گوش مي دهد و رشته هاي مخصوص به خودش را ادامه.

تحرك اجتماعي در طبقه هاي حاكم، چندان وجود ندارد. مواردي البته هميشه هست كه به دليل داشتن ويژگي هايي چون تحصيلات بالا و يا ثروت توانسته اند به اين خانواده ها نفوذ كنند، اما اين موارد استثنا هستند.

آدم هاي معمولي(!) در طبقه ي محكوم جمع شده اند. شايد حتي آنها در اين هرم قدرت، طبقه نباشند. اجتماعي باشند كه در بالاي سرشان طبقه ي حاكم وجود دارد. آدم هاي معمولي كتاب عامه پسند مي خوانند، به آهنگ هاي جواد و خز گوش مي دهند، قِر دادن را دوست دارند و الخ. آنها هم فرهنگ خودشان را دارند.

نگاه طبقه ي حاكم به اين اجتماع، نگاهي از بالا است. آنها تنها مردم معمولي اند. آنها در روستاها و پايين شهر زندگي مي كنند. طبقه ي اقتصاديشان متوسط و پايين است. و هرچه داشته باشند از صدق سر اين طبقه ي حاكم است(!).

طبقه ي حاكم در هر حال ايستاده اند بالاي اين هرم. هر كاري هم كه بكني باز هم بالاتر از اين طبقه نمي تواني بروي. باز هم سرت مي خورد به خط قرمزي كه به خاطر محل تولدت بهت تحميل كرده اند. مي تواني بالا بروي و بالا بروي اما يك روز آخر به اين سقف مي خوري و آن روز مي ايستي. نمي فهمي كه چرا نمي تواني بالاتر بروي. مي فهمي محكومي. محكوم به رفتن تا جايي كه ديگران تعريفش كرده اند و تنها براي خودشان مجاز است. تو طبقه ي محكومي، و محكومي به شنا كردن در اين اجتماع. هيچ وقت رنگ آبي آسمان را نخواهي ديد و اين تلخ است. رسيدن به سقف سخت نيست اما قبول اين واقعيت، تلخ هست.

بعضی وقت ها می دانی بحث کردن با بعضی آدم ها هیچ فایده ای ندارد و فقط فرسایشی است. آنچه در بحث مهم است، قدرت است و نه هیچ چیز دیگر. یعنی ملت می آیند با هم بحث می کنند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند. فقط می خواهند با طرف مقابل کل کل کنند. مسئله کاملا هم دو طرفه است انگار. اگر یک طرف بخواهد کل بیاندازد، اساسا نمی شود با آن آدم به نتیجه رسید و طرف دیگر هم در دام خود محوری می افتد.

بعضی وقت ها اما، با بعضی آدم ها که بحث می کنی، حتی اگر دو موضع متفاوت داشته باشی، خیلی از بحث لذت می بری. چون علاوه بر اینکه موضوع در ذهنت مرتب می شود، به چیزهای جدیدی هم پی می بری. مثل دیشب که من و مریم بحث می کردیم. بحث می کردیم که به هم بگوییم "دختر خانم! حالا این جنبه ی قضیه هم ببین!". بحث می کردیم و از همه مهم تر به هم گوش می دادیم. به حرف های هم به عنوان داده های جدیدی که باید مورد ارزیابی قرار گیرند، نگاه می کردیم. به دنبال اختلاف در پیش فرض ها بودیم. آنها را تغییر نمی دادیم بلکه بیان می کردیم تا بفهیم چرا به این نتیجه رسیده ایم.کاملا همدلانه با طرف مخالف، برخورد می کردیم. به راحتی در جاهایی از بحث که طرف مقابل را در اظهارنظر ارجح می دانستیم، از موضع خود کوتاه می آمدیم. اشتباهاتمان را در استفاده از الفاظ به هم گوشزد می کردیم و هر دو به راحتی می پذیرفتیم. بحث دیشب موضع مرا تغییر نداد اما به شدت برایم روشن کننده بود. خصوصا اگر بخواهم دیدی کل نگر نسبت به قضایا داشته باشم.

"فلسفه برای کودکان" دقیقا همین را به دانش آموزان یاد می دهد. اینکه بفهمند چگونه می توان بحث کرد. چگونه می توان فکر کرد. چگونه می توان گوش کرد، همدلی کرد و در بحث به آدم ها کمک کرد.

چهارشنبه اولین جلسه ی کلاس تدریس فلسفه ام شروع شد. به شدت از کلاس لذت بردم و امیدوارم در این کلاس ها، خودم هم بهتر بحث کردن را یاد بگیرم.

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:1 توسط زهرا مینائی| |

فكر كنيد كه جامعه شناسان مملكت، دور هم جمع شوند و بخواهند يك مسئله ي اجتماعي را حل كنند؛ آن وقت بهشان بگويند تنها يك ساعت براي حل اين مسئله وقت داري. فكر كنيد مهندسان عمران مملكت دور هم جمع شوند و بخواهند يك پل طراحي كنند، بعد بگويند سه ساعت وقت داري. فكر كنيد يك روانشناس بخواهد، روان يك آدمي را پاك كند، آن وقت بگويند يك ساعت وقت داري؛ چرا وقتي امتحان "بررسي مسائل جامعه ي ايران" مي خوانديم يك ساعت وقت داشتيم؟

چرا وقتي امتحاناتمان را مي دهيم، وقت مهم است. چرا سرعت در نوشتن، اهميت دارد؟ البته كه بدبختي بزرگ كنكور مي باشد. هركس سرعتش بالاتر باشد، برنده است. اين قله ي بدبختي آموزش و پرورش در ايران است. اما تا به حال به اين فكر كرده ايد كه چه اهميتي دارد آدم سريع فكر كند و بنويسد؟

در واقع سرعت در چنين امتحاناتي در علوم اجتماعي نشاندهنده ي حفظي بودن آنها است. جلسه ي امتحان از همان لحظه ي شروع را نگاه كه كني، مي بيني ملت سرشان توي ورقه است. آخرها هم ا گر كسي سرش را بالا بياورد، سه حالت دارد. يا دارد تقلب مي كند يا وقت گذراني و يا به مغزش فشار مي آورد تا به ياد آورد. در كدام امتحانتان به ياد داريد كه سرتان را بالا آورده ايد تا چند لحظه اي به مسئله( نه سوال) نوشته شده، فكر كنيد؟

اينها را اضافه كنيد به توانايي مختلف آدم ها. يك نفر دستِ نوشتنش كند است، يك نفر چشمانش ضعيف است، يك نفر دير به ياد مي آورد. يك نفر ذهنش نظم ندارد و براي نظم دادن به ذهنش به وقت نياز دارد. اينكه دست كسي كند باشد و به همين خاطر وقت كم بياورد و نمره اش را كم كند، كجا نشاندهنده ي كم سوادي او است؟

 خواستم بگويم نمي دانم اين داشتن زمان در امتحان از كدام كارشناس تعليم و تربيتي در آمده، اما در حال حاضر پيش فرض گرفته مي شود و تا به حال هم كسي در آن شك نكرده گويا.

به نظرم مي شود يك مسابقه ترتيب داد و گفت هركس تعداد كلمه ي بيشتري نوشت، در وقت كمتر، اسمش را در كتاب ركودها ثبت مي كنند. هر سال تعداد زيادي دانشجو و دانش آموز در طول امتحانات، اسمشان ثبت خواهد شد!

پي نوشت: در پست قبلي يك اشتباهي كرده بودم. يعني يك چيز را اشتباهي پيش فرض گرفته بودم كه مي توانيد از كامنت ها بفهميد. پست قبلي را مي شود در جواب به اين سوال خواند كه چرا اساتيد علوم اجتماعي تا به حال اظهارنظر نكرده اند.

پی نوشت بی ربط: پائیز آغاز شد...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 6:29 توسط زهرا مینائی| |

انجمن اسلامي دانشكده ي ما روي بُردش زده بود: "همه اظهارنظر كردند به غير از اساتيد علوم اجتماعي؟!"

اين جمله چند تا اشكال دارد. اول اينكه آيا اساتيد جامعه شناس و بعضا جامعه نشناس دانشكده ي ما بايد درباره ي وقايع اخير اظهارنظر كنند؟ يعني بگويند آقا خيلي خوشم آمد، كار خوبي بود، آفرين؟ يا بگويند نه اصلا خوب نيست، هيچ خوشم نمي آيد؟ تا آنجايي كه سواد من قد مي دهد، يك جامعه شناس اجازه ندارد به مسائل ارزشي نگاه كند، نمي تواند درباره ي بايدها و نبايد ها صحبت كند، بلكه تنها مي تواند به بهترين نحو هستي و نيستي آن چيزي را بيان كند كه ديگران نمي بينند. پس در نتيجه اساسا كار جامعه شناس اظهار نظر نيست بلكه بايد مسائل را در يك چارچوب نظري تحليل كند.

دوم اينكه اگر هم مي گوييد اظهارنظر به معني تعيين بايد و نبايد نيست، يا منظورتان همان تحليل است راستش حداقل اين كلمه آنقدر نامفهوم و به قول رحماني اوت آو كانتكس هست كه به كاربردن آن براي انجمن اسلامي دانشكده ي علوم اجتماعي كه فضاي دانشكده را مي شناسد افت داشته باشد. كلي كلمه ي مناسب ديگر هست كه مي توانيد جايش بگذاريد.

سوم اينكه شايد اساسا در بطن تفكر انجمن اسلامي، لزوم اظهار نظر مورد تاكيد باشد. يعني واقعا اساتيد دانشكده بيايند و حمايت كنند از اتفاقات گذشته يا ردش كنند و وَقَعي هم به وظيفه ي يك جامعه شناس نَنَهند. اين هم از انجمن اسلامي دانشكده ي ما بعيد نيست.

چهارم اگر استادي هم آمد و نظرش را گفت و موافقت يا مخالفت كرد، ديگر از جنبه ي جامعه شناس بودنش حرف نزده مثلا دكتر آزاد مي تواند بيايد و حمايت كند اما به عنوان آزاد ارمكي نه به عنوان جامعه شناس. پس بازهم نبايد از اساتيد دانشكده ي علوم اجتماعي دانشگاه تهران توقع داشت كه اظهارنظر كنند؛ بلكه مي توانند از شخص كچويان، جلائي پور و الخ اين توقع را داشته باشند.

پنجم حتي اگر منظور شما همان تحليل كردن هم بوده باشد، اگر كمي جامعه شناسي بدانيم مي فهميم كه اين اتفاقات هنوز آنقدر داغ است كه نمي توان تصوير كلي اي از آن به دست داد. جامعه شناس بايد از سوژه ي مورد مطالعه اش فاصله بگيرد. نمي تواند آنقدر به آتشِ اتفاق، نزديك باشد كه خودش هم در آن جزغاله شود. به نظر من هيچ جامعه شناسي در حال حاضر نمي تواند تحليلي كلي و عميق از اين اتفاقات و جامعه ي ايران ارائه دهد. البته هستند اساتيدي كه هم اكنون هم تحليل هايي از اين ماجرا دارند اما تحليلشان جزئي است.

من خوشحالم كه اساتيد جامعه شناسي لااقل اين مسئله را مي دانند كه براي اظهار نظر هنوز زود است، اما در عين حال در آينده از آنها انتظار داريم كه تحليلشان را از جامعه ي ايران ارائه دهند.

پي نوشت: آقاي طالبي! هنوز هم حاضريد اين گونه مطالب را در نشريه تان چاپ كنيد؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:27 توسط زهرا مینائی| |